به نام عشق زيباترين خطاي انسان
دل نوشته
عاشق آن لحظهام ای خوب من با نگاه عشق بیتابم کنی در میان بازوان عاشقت با نوازشهای خود خوابم کنی باز هم در خلوت آغوش خود لحظهای لب بر لب سردم نهی جان دهی این خاک خشک و تشنه را از همان یک لحظه سیرابم کنی با نگاه مست خود مستم کنی خرمن جان مرا آتش کنی ناگهان جان مرا در بر کشی تا به هُرمِ جان خود آبم کنی دیگر از رفتن نمیگویم سخن تا که با عشق و جنون یارم کنی باز هم مست از شراب عاشقی در برم گیری و بیتابم کنی اگر او را با غریبهای ببینم شهر را به آتش میکشم... ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست....... دلم پيش کسي گير است، که دردم را نميداند غزلها مينويسم از فراقش ليک، او هرگز غزلها را نميخواند زماني گويم او درد را فهميده درمان را نميداند ولي راه سخنهايش سوي تسکين نميآيد. بسي از راز چشمانم سخن گويد که چون جادوست؛ ولي اين چاپلوسي هم به من ارزان نميآيد. گرم گويي ز هشياري شوم مست رخ ماهش ولي چشمم به راهش خشک شد جانان نميآيد. خدايا کي شود روزي کنم در قلب او منزل از عشق و عاشقي سيرم چرا جان سر نمي آيد؟!!!!! یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را که تنها دل من؛ دل نيست يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمدهام نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد گرهي تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز ميشود يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم هر که رفت پارهاي از دل ما را با خود برد، اما او که با ماست او که نرفته است از او بپرسيد که چه ميکند با دل ما ؟! میگویند غروب جاییست که زمین آسمان رامیبوسد من امشب برای تو غروب میکنم کجایی آسمان من؟؟؟ تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوسش داری از چشمات معلومه یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو میدونه به بهاری که از تو خواهم داشت اگر بیایی و بمانی که مرا با تو پیوندی است ناگسستنی چونان عصیان فریادها و زندگی تنفس باران در رگهای زمین عاشقانهای تکرار میشود اگر تو بخواهی! دلتنگيهايم تنها چيزهايي است كه دارم دلتنگيهايم را دوست دارم چون بوي تو را ميدهد، چون لبريز از ياد تو هستند، و سكوت تنهاييام را ميشكنند، كه ميشود قابشان كرد، من آنها را دوست دارم و ايمان دارم كه بالاخره غروب دلتنگيهايم به سپيدهي دلخوشيهايم آنگاه که ضربههای تیشهي زندگی را بر ریشهي آرزوهایت حس میکنی به خاطر بیاور که زیبایی شهابها از شکستن قلب ستارگان است. پرندهای میآمد و مینشست هر روز بر شاخههای سبز زندگیام، نگاهش میکردم حرف نمیزد و فقط میشنید، حرفهای دلم را عاشقانه دوستش داشتم در این بی کسی، تنها کسم بود در میان شاخههایم خانهای ساخت دلگرم شدم و امیدوار به اینکه، هرگز ترکم نخواهد کرد اما روزی که شاخههایم از ملامت روزگار بیبرگ شد و محتاج قطرهي آبی٬ پر زد و رفت رفت به دنبال آشیانی دیگر من و تنهایی و عشق ماندیم با یک خانهي خالی . . . . ای همه امیدم چون تو را یاد کنم همه دنیایم میرقصند در نغمه باران دلم و دلم میگیرد وای ای همه هستی من چه کنم من با دل عاشق خویش که تو را چشم در راه ماندست وای باز هم میگیرد دل من و دلم میگرید کاش به تمنای نگاهم پاسخی میگفتی تا اینگونه روح منتظرم چشم در راهت نمیماند ولی افسوس ... بی صدا شکستم جز سکوت صدایی به گوشم نمیآید، شب غريبيست... رهگذری بود که رفت! و بی ما! خدا پناهش باد تا ابد... و تا روزهای همیشه... تنها نشان ما همان ستارهها... و باران... و... من آن ناخوانده آوازم... صدای زخمی سازم... به دنبال صدایم باش ... برای تو اگر رازم... من آواز بیابانم ... صدای بغض بارانم ... بریده از نیستانم ... غمی دارم که میخوانم ... من آن دریای دل بازم ... که با ساحل نمیسازم ... دل آیینه پردازم... میان دست و آوازم ... مرا از بودنم بشناس ... که قسمت کردهام با تو ... مرا که خود نمیدانم در آیینه منم یا تو ... بمن از من شکایت کن ... مرا از من حکایت کن ... از این دریای دل تنگی ... به یک جرعه قناعت کن ... صدای زخمی سازم ... نه پایانم نه آغازم ... برای گم شدن در عشق ... تو را کم دارد آوازم ... هوای ابر پاییزم ... به آسانی نمیبارم ... ولی با تو فقط با تو ... هزاران گفتنی دارم ... مرا از قصهام بشناس ... که با تو قصهها دارم... صدای بغض بارانم .... مرا بشنو که میبارم .... مرا بشنو که میبارم ... من آواز بیابانم ... غزل خوان نیستانم ... خود آتش خود عشقم ... اگر از عشق میخوانم ... به دنبال صدایم باش ... که بیهوده نمیخوانم ... میان دست و آوازم ... دل آیینه پردازم ... مرا پیدا کن و بشناس ... برای تو اگر رازم ... به من از من شکایت کن ... مرا از من حکایت کن... دلم دریای آواز است ... از این دریا حکایت کن ... دلم دریای آواز است ...از این دریا شکایت کن ... از این دریا شکایت کن ……. قانون تو تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست! چه قانون عجيبي و چه ارمغان نجيبي و چه سرنوشت تلخ و غريبي كه هر بار ستارههاي زندگيات را با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره اميد كني و خود در تنهايي و سكوت با چشمهايي خيس از غرور پيوند ستارهها را به نظاره بنشيني و خموش و بي صدا به شادي ستارههاي از تو گشته جدا دل خوش كني و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري و باز هم تو بماني و يك عمر صبوري تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم اما هنگامی که نیستی غمینم و به آسمان آبی بالای سرت و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم تو را دوست ندارم اما نمیدانم چرا آنچه میکنی در نظرم بیهمتا جلوه میکند و بارها در تنهایی از خود پرسیدهام چرا آنهایی که دوستشان دارم بیشتر شبيه تو نیستند تو را دوست ندارم اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکند تو را دوست ندارم اما چشمان گویایت با آن آبی عمیق و درخشان بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد آه میدانم که دوستت ندارم اما افسوس دیگران دل سادهام را کمتر باور دارند و چه بسا به هنگام گذر میبینم که بر من میخندند زیرا آشکارا مینگرند نگاهم به دنبال توست. عميقترين درد زندگي مردن نيست... بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست... عميقترين درد زندگي مردن نيست... بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگترين احساس زندگي است...!! عميقترين درد زندگي مردن نيست... بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني...!!! به وسعت تمنای عشق من همه کوچههای دلتنگی را آب و جارو کرده بودم به تمنای دیدار عشق پاسبانهای حقیر پلیدی را کیش کرده بودم از کوچههای تمنای دل سجادهام را معطر کرده بودم به تمنای توجه دل من و دل و تنهایی در گاه انتظار میپائیدیم تا سرک بکشد پیچک از دیوار کاهگلی همسایه چه شکوهی دارد روئیدن عشق وقتی که سحر میآید در تمنای دل دلنوشتههایم گناهی ندارد که هنوز خانهاش تاریک است چرا ز کوی عاشقان دگر گذر نمیکنی؟ چه شد که هر چه خوانمت به من نظر نمیکنی؟ نشستهام به راه تو٬ به عشق يک نگاه تو ز پيش چشم خستهام چرا گذر نميکنی؟ زمانی دوست دارم، که بدانم فردایش تو را میبینم . . . ! سهم هر کس که رسيد، داغتر از دل ما بود نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود سهم من چيست مگر يک پاسخ پاسخ يک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بيپاسخ ماند. شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجهی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای باطراوت ماندنِ باغِ قشنگِ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقرهای در کوچههایِ آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییام روِیید با حسرت جدا کردم و تو درپاسخِ آبیترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیباییِ آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت، رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبورِ تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم... نمیدانم چرا رفتی؟!!!!!! نمیدانم چرا!!! شاید خطا کردم!!!!!!! و تو بی آنکه فکرِ غربتِ چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ و میرفتی........ و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسمِ نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت تمام بالهایش غرق اندوه و غربت شد و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیام از دست خواهدرفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد... و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد... هنوز آشفتهی چشمان زیبای توام برگرد..... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد!!!!!!! و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این همه بیوفاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزیترین ویرانی یک دل.... میان غصهای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا؟!!!!!!! شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم آموختهام که آموختهام که و قلبي است براي فهميدن وي. آموختهام که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني هر چه به انتهايش نزديکتر ميشويم آموختهام که پول شخصيت نميخرد. آموختهام که آموختهام که پس چه چيز باعث شد که من آموختهام که چشمپوشی از حقایق اين عشق است که زخمها را شفا ميدهد نه زمان. آموختهام که آموختهام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که آموختهام که آموختهام که آموختهام که نگاه را وسعت داد... چارلی چاپلین شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیم و فقط یک دونه دیوار و شریکم باش شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیم و همین یک لحظه دیدار و شریکم باش فقط در حد یک لبخند لبترو قسمت من کن اگه خورشید من نیستی بیا و شمعو روشن کن تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش کنار چشمهی رویا یه لحظه خواب شریکم باش شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش اگه نیستی کنار من، بیا و روبرویم باش سلامی کن گه و گاهی بنام آشنا بر من همین اندازه هم بسه برای شور دل بستن غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن اگه دیدی منو بشناس نمیگم اینکه یادم کن یه عشق نابسامانو چه سامانی از این خوشتر شکایتنامه دل رو چه پایانی از این خوشتر ... اي تمام باور عاشقانهام! تمناي چشمان سياهم را به چه فروختي؟ به محبتي دروغين! به اندكي عشق! يا به تمناي نگاهي ديگر؟! میدانی!

![]()
![]()
دلتنگيهايم گاهي آواز ميشوند
گاهي آينه ميشوند و چنان تو را نشان ميدهند
گاهي پرنده ميشوند و در رؤياي با تو بودن پرواز ميكنند،
كه تو باشي خواهد پيوست .... 


دلم از کسي گرفته که ميخوام براش بميرم
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظههاي غم انگيز جدايي
باز لحظههاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن
پاي دنياي تو موندم، مثل عاشقهاي عالم
تا منو ببخشي آخر ، تا دلت بسوزه کم کم
مثل آينه رو به رومه، حس با تو بودن من
دارم از دست تو ميرم، عاشقي کن، منو نشکن
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظههاي غم انگيز جدايي
باز لحظههاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن
مهربان بودن، بسيار مهمتر از درست
بودن است.
آموختهام که
هرگز نبايد به هديهاي از طرف
کودکي، نه گفت.
گاهي تمام چيزهايي که يک نفر ميخواهد
فقط دستي است براي گرفتن دست او،
در کودکي، شگفتانگيزترين چيز در
بزرگسالي است.
آموختهام که
زندگي مثل يک دستمال لولهاي است،
سريعتر حرکت ميکند.
تنها اتفاقات کوچک روزانه است که
زندگي را تماشايي ميکند.
خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد
بينديشم ميتوانم همه چيز را در يک
روز به دست بیاورم.
آنها را تغيير نمیدهد.
آموختهام که
وقتي با کسي روبرو ميشويم انتظار
لبخندي جدي از سوي ما را دارد.
عاشق بشویم .
زندگي دشوار است، اما من از آن سختترم.
فرصتها هيچگاه از بين نميروند،
بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده
ما را تصاحب خواهد کرد.
لبخند ارزانترين راهي است که ميشود با آن،
دلتنگیهایم را دوست دارم
آن لحظه که به یاد تو هستم
و از دوریت دلتنگ میشوم
آن لحظه که از نبودن تو در کنارم
به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم
و آن زمان که گریههای شبانهام
مرحمی بر دل زخمیام نمیگذارند
و
دوری این همه راه
و غیبت چشمهایت حس دیدن را
از چشمهای من میگیرند
تمام این لحظات و دقایق را
دوست دارم
چون میدانم که تمام من
به یاد توست و از دوری تو گریان است
و باز میدانم در این دقایق
چقدر دوستت دارم
کاش عمق کلامم را درک کنی
| :قالبساز: :بهاربیست: |




